پستچی درب زد
امروز هم مثل هرروز نگاهی به وبلاگهای دوستان انداختم . دوستانی که مدتی است که به کانادا رسیده اند دائما به این مسئله تاکید می کنند.زبان زبان وزبان واینکه حتی گرفتن آیلس ۷ هم دردی رو دوا نمی کنه - من هم که به دلیل مشغله های کاری وقت کافی برای یادگیری زبان ندارم .
ولی همسرم عزیزتر از جانم به سختی مشغول خوندن زبان هستش و خیلی خوب پیشرفت کرده است - خیلی از دوستانی که در حال حاضر در کانادا هستند به دلیل مشکلات زبان و همچنین عدم کارایی مدارک دانشگاهی ایران موفق به پیدا نمودن شغل مناسب نشده اند.ولی بودب دب عزیزم که در حال درس خوندن در ونکوور هستش همیشه به من دلداری می ده که اگه زبانتون خوب باشه مابقی کارها درست می شه.
بودب دب عزیزم همیشه توی زندگی برام مایه آرامش بوده و لطف داشته- مثبت - نازنین و دوست داشتنی -
واقعیت اینه که تازمانی که به کانادا نرسیم نمی دونیم اونجا واقعا چه خبره و چه اتفاقاتی برامون می افته ولی همین که نمی دونیم چی می شه باعث می شه پروسه مهاجرت جذابتر بشه .
من و همسرم در ایران زندگی مناسبی داریم ولی این چیزی نیست که من رو آروم کنه - من می خوام به خودم سختی بدم تا پسر کوچولوم زندگی بهتری نسبت به پدرش داشته باشه.از خدای مهربون می خوام که کمکم کنه تا به آرزوم برسم .بالاخره آرزوهای بزرگ ریسک بزرگ هم می طلبه.بایدازدست دادن امکاناتی که در ایران با سختی و مشقت فراهم کردیم و همچنین وطن عزیز و ندیدن فامیلها رو تحمل کنیم و به فکر آینده گوچگل بابا باشیم.
من در دی ماه سال ۸۶ به خاطر قولي كه به همسرم داده بودم و با راهنماییهای یکی از همکارهام و بودب دب عزیز .به همراه همسرم تصمیمی گرفتیم برای مهاجرت به کانادا .درسال 88 (2009)موفق به پاس نمودن اینترویو و گرفتن فایل نامبر فدرال شدیم و پس از یکسال انتظار از دریافت فایل نامبرفدرال (ژولای 2010) ، مدیکال آمد و بلاخره ویزای کانادا دریافت شد و اواسط بهمن ماه 89 (Feb2011)مها جرت کردیم .من این وبلاگ را با درج خاطرات مهاجرتم آغاز کردم و اين وبلاگ با هيچ گروهي ارتباطي نداشته و دفترخاطراتی است از رخدادهای زندگی .