فروش خونه
خلاصه کارم شده روزنامه همشهری و گشتن توی خیابونا
که تا الان هم چیزی پیدا نکردم.درضمن باکار پر مشقت و مسئولیتی که من دارم امکان دنبال خونه گشتن تا ساعت ۷ غروب عملا امکان نداره.
امروز صبح عموم بهم زنگ زد خیلی تعجب کردم آخه همیشه من بهشون زنگ می زدم.پرسیدم چی شده عمو که ما مفتخر شدیم! وعموجان بدون مقدم گفت : نمیشه نری کانادا.از حرفش فهمیدم که اوهم فهمیده.
اینجوری که عموم میگفت دوهفته ای هست که بابام بدجوری توخودش هستش و اصلا حال و حوصله هیچی رو نداره .آخه بابام و عموجان همکارهستن.
امروز احساس غم بزرگی رو دلم می کنم.آخه پدرم هیچ وقت صداش در نمیادوهرچی غم داشته باشه میریزه تو خودش.امروز خودم رو گذاشتم جای پدرم.بعد از یه عمر زحمت تنها پسرم بزاره و برای همیشه بره !![]()
من در دی ماه سال ۸۶ به خاطر قولي كه به همسرم داده بودم و با راهنماییهای یکی از همکارهام و بودب دب عزیز .به همراه همسرم تصمیمی گرفتیم برای مهاجرت به کانادا .درسال 88 (2009)موفق به پاس نمودن اینترویو و گرفتن فایل نامبر فدرال شدیم و پس از یکسال انتظار از دریافت فایل نامبرفدرال (ژولای 2010) ، مدیکال آمد و بلاخره ویزای کانادا دریافت شد و اواسط بهمن ماه 89 (Feb2011)مها جرت کردیم .من این وبلاگ را با درج خاطرات مهاجرتم آغاز کردم و اين وبلاگ با هيچ گروهي ارتباطي نداشته و دفترخاطراتی است از رخدادهای زندگی .