فروش خونه

بلاخره هفته پیش آپارتمان رو فروختیم.کارنسبتا سختی بود ولی از اون سختر پیدا کردن یه سوئیت نقلی که اساسها رو بریزیم توش و بریم.که متاسفانه پیدا نمی کنیم.البته نه اینکه پیدا نشه ! پیدامیشه ولی با چه قیمتی !!

خلاصه کارم شده روزنامه همشهری و گشتن توی خیابونا که تا الان هم چیزی پیدا نکردم.درضمن باکار پر مشقت و مسئولیتی که من دارم امکان دنبال خونه گشتن تا ساعت ۷ غروب عملا امکان نداره.

امروز صبح عموم بهم زنگ زد خیلی تعجب کردم آخه همیشه من بهشون زنگ می زدم.پرسیدم چی شده عمو که ما مفتخر شدیم! وعموجان بدون مقدم گفت : نمیشه نری کانادا.از حرفش فهمیدم که اوهم فهمیده.

اینجوری که عموم میگفت دوهفته ای هست که بابام بدجوری توخودش هستش و اصلا حال و حوصله هیچی رو نداره .آخه بابام و عموجان همکارهستن.

امروز احساس غم بزرگی رو دلم می کنم.آخه پدرم هیچ وقت صداش در نمیادوهرچی غم داشته باشه میریزه تو خودش.امروز خودم رو گذاشتم جای پدرم.بعد از یه عمر زحمت تنها پسرم بزاره و برای همیشه بره !

بازی اسکیت

دیشب مثل همیشه خسته و کوفته به خونه برگشتم .دونفر برای بازدید خونه اومدن ورفتن . کم کم می خواستم باخیال راحت جلوی تلیویزین لم بدم که کپنک (آبجی کوچیکه) زنگ زد .تازه یادم افتاد که بعدازچندسال امروز قول داده بودن باهم بریم زمین اسکیت  آره دیگه دنیا برعکس شده . ما قدر مربی مفتی رو هم نمی دونیم.

خلاصه با تمام خستکی باپسمل خان زدیم بیرون و رفتیم پارک .خلاصه تا۱۰ شب اونجا بودیم ولی جالب این بود که پسمل خان با یک جلسه آموزش موفق به راه رفتن با اسکیت شد.به این می گن توانایی مربی و استعداد پسملی .البته ناگفته نماند که من هم بعد از یک دو دفعه زمین خوردن موفق به راه رفتن شدم.

به نظر من بهترین روش برای کاهش وزن اسکیت کردنه.نظر شما چیه ؟

گرفتاریهای مهاجرت

هیچ وقت فکر نمی کردم یکی از مشکلاتی که در راه مهاجرت برام پیش میاد  گفتن زمان رفتن به خوانواده ام .مخصوصا پدر عزیزم باشه .

هفته پیش بود که با تلفن به پدرم خبر رفتن رو دادم.اولش چیزی نگفت و مثل همیشه محکم صحبت کرد ولی بعدش کم اورد و شروع کرد به گله کردن .خلاصه دیدم وضع خرابه به بهانه کار خدافظی کردم. فرداشبش درحال پیاده روی به سمت خونه مادرزن جان بودم که شماره بابا رو گرفتم و دلیلهای مهاجرتم رو براش توضیح دادم.هرچند آروم شد ولی در آخرش گفت : من تمام زندگیم رو زحمت کشیدم والان فقط یه آرزو دارم . بچه هام پیشم باشند.

بعداز بابا نوبت به خواهر کوچیکمه که من خیلی قبولش دارم و همیشه به داشتنش افتخار کردم.اونم قاطی کرد و بعد از یک ساعت بگو مگو به جایی نرسیدیم.

خلاصه اینجوری دیگه . بودب دب هم  هفته گذشته  برگشت به کانادا . موقع خداحافظی مثل همیشه شاهد پارچ پارچ اشکی بودیم که می ریخت زمین . ولی خوب دیگه کاریش نمیشه کرد .درضمن موقع رفتن یک چمدون از لباسهای ما رو با خودش برد که واقعا مثل همیشه ما رو شرمنده خودش کرد.

اینروزا پیگیر فروش آپارتمانم هستم .روزی چندنفر میان و میرن . چند نفر هم خواستن که هنوز به توافق نرسیدیم.تاخداچی بخواد.به امید خدا.