تقریبا دوهفته پیش یه پیشنهاد کاری به مدیرم ارائه کردم که خیلی خوشش اومد و یه کارت ویزای ۵۰ دلاری بهم از طرف شرکا هدیه داد. ۵۰ دلار پول زیادی نیست ولی همسرجان رو خیلی خوشحال کرد. خیلی پیشنهاد بزرگی نبود ولی خوب موضوع این بود که حتی به فکی سوپروایزرهای پرسابقه شرکت هم نرسیده بود یادش به خیر قبل از اینکه بیام کانادا مدیرسابقم به خاطر پیشنهاد آخری که داده بودم ۱۵۰ هزارتومن از طرف شرکت هدیه داد. توی شرکت ایران حداقل هردوهقته یکبار با یک آیدیای جدید همه رو سورپرایز می کردم که باعث میشد جام محکمتر و محکمتر بشه. یکبار یه طرح آلمانی رو عوض کردم. مهندسهای شرکت می گفتند این استاندارد آلمانه و نمیشه کاریش کرد ولی همچین عوضش کردم که خبرش کل شرکت پیچید. خلاصه اینکه من معتقدم انسان نباید هیچوقت بشینه و کارهایی که دیگران دیکته کردن رو ادامه بده شاید یه راه جدیدتی باشه. همیشه یه راه دیگری هست. من پینوکیو نیستیم که سوار کالسکه بشم و برم به شهر رویاها و تبدیل به خر بشم. من سوار کالسکه میشم ولی خر نمیشم.