سال نو و اورژانس
ولی قضیه اورژانس چیه!
من اسم دخمل خواهرخانمم رو گذاشتم نوخودچی! مشالا خیلی با نمکه !
داشتم طبق معمول می رفتم سرکار که تلفنم زنگ زد و همسرجان گفت"بدون اینکه حول بشی سریع برگرد" خلاصه درجا با سرعت برگشتم و متوجه شدم سر نوزاد ضربه خورده و بی حال شده. سریع زنگ زدم به اورژانس و ۱۰ دقیقه بعد اورژانس رسید و بچه رو بردن بیمارستان و منهم با ماشین دنبال اورژانس رفتم. خداروشکر دکتر گفت هیچ جای نگرانی نیست و همه چیز نرماله. ولی فقط خدا میدونه چی به سر ما گذشت.
خدایا هزار مرتبه شکرت! هزارمرتبه شکرت!
خدا پدر مادر اورژانس ونکوور رو هم بیامرزه که درجا اومدنن و خیلی حرفه ای شروع کردن به آروم کردن اطرافیان نوزاد و کمک کردن به هر شکل ممکن.
یه چیز جالبتر این بود که تو بیمارستان بچه نیاز به پوشک و شیر و ... داشت و من می خواستم برم بخرم ولی بعدش متوجه شدم که خود بیمارستان هرچندتا بخوای برات میارن و همش هم که بیمه حساب میکنه. منظورم اینه که اگه خدایی نکرده اتفاقی برات بیافته کسایی هستند که به دادت برسن و اینجور موقعها میشه که می گی نوش جونشون باشه این مالیاتی که میگیرن!
من در دی ماه سال ۸۶ به خاطر قولي كه به همسرم داده بودم و با راهنماییهای یکی از همکارهام و بودب دب عزیز .به همراه همسرم تصمیمی گرفتیم برای مهاجرت به کانادا .درسال 88 (2009)موفق به پاس نمودن اینترویو و گرفتن فایل نامبر فدرال شدیم و پس از یکسال انتظار از دریافت فایل نامبرفدرال (ژولای 2010) ، مدیکال آمد و بلاخره ویزای کانادا دریافت شد و اواسط بهمن ماه 89 (Feb2011)مها جرت کردیم .من این وبلاگ را با درج خاطرات مهاجرتم آغاز کردم و اين وبلاگ با هيچ گروهي ارتباطي نداشته و دفترخاطراتی است از رخدادهای زندگی .