کلاس زبان انگلیسی
روز اولی که کلاس زبانم شروع شد(حدوداٌ یک ماه پیش) متوجه شدم یه اسرائیلی و یک عراقی به اسم عمر تو کلاسمون هستن. نمی تونم ادای آدمهای با کلاس و روشنفکر رو دربیارم. نمی تونم فراموش کنم روزهای موشک بارون تهران رو . نمی تونم فراموش کنم زمانی که مدارس تهران تعطیل شد بخاطر صدام لعنتی. یه کینه ای تو دلمه از تمام عربها وعراقی های لعنتی و هیچ وقت هم بیرون نمیره. اصلا من از تمام عربها متنفرم ولی آیا این درسته ؟
اما بعد از یک هفته متوجه شدم این عمر بچه بدی هم نیست. از من که مسلمونتره و دل پاکی هم داره و درضمن تنها کسی است که تو کلاس با من رقابت می کنه .یعنی مثل ایرانیها باهوشه!
اما درخصوص اسرائیله که بعداز من و عمر سومین نفر کلاس هستش و یه خورده شیشه خورده داره ولی جالب اینه که هرسه تا سر یک کلاس نشستیم و هیچ مشکلی هم نداریم و بعضی وتها زنگ تفریح با هم اختلاط هم می کنیم ولی تقریبا همه قبول دارند که ایرانیها از همه باهوشترند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:40 توسط OMIDVAR
|
من در دی ماه سال ۸۶ به خاطر قولي كه به همسرم داده بودم و با راهنماییهای یکی از همکارهام و بودب دب عزیز .به همراه همسرم تصمیمی گرفتیم برای مهاجرت به کانادا .درسال 88 (2009)موفق به پاس نمودن اینترویو و گرفتن فایل نامبر فدرال شدیم و پس از یکسال انتظار از دریافت فایل نامبرفدرال (ژولای 2010) ، مدیکال آمد و بلاخره ویزای کانادا دریافت شد و اواسط بهمن ماه 89 (Feb2011)مها جرت کردیم .من این وبلاگ را با درج خاطرات مهاجرتم آغاز کردم و اين وبلاگ با هيچ گروهي ارتباطي نداشته و دفترخاطراتی است از رخدادهای زندگی .