کلاس زبان انگلیسی

روز اولی که کلاس زبانم شروع شد(حدوداٌ یک ماه پیش) متوجه شدم یه اسرائیلی و یک عراقی به اسم عمر تو کلاسمون هستن. نمی تونم ادای آدمهای با کلاس و روشنفکر رو دربیارم. نمی تونم فراموش کنم روزهای موشک بارون تهران رو . نمی تونم فراموش کنم زمانی که مدارس تهران تعطیل شد بخاطر صدام لعنتی. یه کینه ای تو دلمه از تمام عربها وعراقی های لعنتی و هیچ وقت هم بیرون نمیره. اصلا من از تمام عربها متنفرم ولی آیا این درسته ؟

اما بعد از یک هفته متوجه شدم این عمر بچه بدی هم نیست. از من که مسلمونتره و دل پاکی هم داره و درضمن تنها کسی است که تو کلاس با من رقابت می کنه .یعنی مثل ایرانیها باهوشه!

اما درخصوص اسرائیله که بعداز من و عمر سومین نفر کلاس هستش و یه خورده شیشه خورده داره ولی جالب اینه که هرسه تا سر یک کلاس نشستیم و هیچ مشکلی هم نداریم و بعضی وتها زنگ تفریح با هم اختلاط هم می کنیم ولی تقریبا همه قبول دارند که ایرانیها از همه باهوشترند.

 

دل تنگ شدم

بالاخره بعد از شش ماه دلتنگی اومده سراغم. هروز بعد از ظهر دلم شدید می گیره و بغض می کنم . دلم برای همه دوستها و فامیلهام تنگ شده. بعضی وقتها می زنه به سرم برگردم ایران ولی من آرزوهای زیادی برای پسرم دارم که فقط تو این مملکت می تونه تحقق پیدا کنه.