یک مرد عاشق

تازه وارد این مملکت شده بودیم که توی روزنامه ها و اخبار اعلام کردند که یه خانم کانادایی ورزشکار وقتی می خواسته یه خانم چینی مقیم کانادا رو نجات بده کشته شده. قضیه از این قرار بود که یه خانم کاندایی همراه با شوهرش در حال رانندگی در بزرگراه لوهید بودند که متوجه می شند یک ماشین کنار شونه خاکی بزرگراه تصادف کرده و راننده اون که یک خانم چینی بوده نیاز به کمک داره. خلاصه خانم کاناداییه بخاطره اینکه جای مناسبی برای ایستادن نبوده به شوهرش میگه تو ماشین بمونه و خودش میره به کمک ماشین اول ولی متاسفانه ناگهان یک راننده مست بی پدرمادر میاد و میزه به ماشین اول و هردوتا خانوم جلوی چشم شوهر خانم کاناداییه می میرند و راننده نامرد فرار می کنه. پلیس سریع دستبکار میشه و راننده خاطی رو دسگیر می کنه و متوجه میشه که این نامرد سابقه بسیار بدی تو رانندگی و چیزهای دیگه داره. ولی متاسفانه راننده خاطی پس از دو سه روز از زندان فرار می کنه و تا امروز هم کسی پیداش نکرده.

ولی نکته مهم اینه که مردم شهر هرشب بین ساعت ۱۰ تا ۱ بامداد شاهد مردی هستند که با سلیقه تمام صدها شمع رو به عشق همسرش به شکلهای قلب و جملات عاشقانه  روی دیوار کنار بزرگراه روشن می کنه که واقعا اشک آدم رو درمیاره.

به یاد هرچی فردینه کانادایی.

شغل جدید

تصمیم گرفتم توی همون شرکتی که کار می کنم برای یه شغل جدید اپلای کنم و خلاصه بعد از یک اینتروی نیم ساعته. مدیر مربوطه موفقیت خودش رو اعلام کرد ولی مشکل اینه که باید یکنفر رو بزارن جای قبلی من و مدیر فعلی من بنا به دلایل نامعلومی فعلا موفقیت خودش رو اعلام نکرده.  شغل جدید خیلی پر مسئولیت تره ولی خوبیش اینه که میشه یه خورده پول بیشتری درآورد. کم کمک داره میشه یکسال که اینجا هستیم و خداروشکر تا امروز با خوبیهاش و بدیهاش کنار اومدیم . تو این مدت چیزهای زیادی در مورد اینجا یاد گرفتیم ولی مهمترینش اینه که اینجا هر چیزی بخری چند وقت دیگه ارزونتر میشه! مثلا شرکتهای تلفن همراه هر روز برنامه های بهترو ارزانتر و با گشیهای بهتری ارائه می کنند و یا هر خوردو یی که بخری سال بعدش باید کلی روش ضرر کنی چراکه شرکتهای فروش خودرو با بهره صفر درصد ماشیم می فروشن و از همه مهمتر در مورد خونه که بازار نشون می ده غیر از چند نقطه شهر مثل داون تاون مابقی قسمتهای شهر سیر صعودی ندارن. خلاصه هرچی می خوای بخری صبر کن چهر روز دیگه ارزونتر بخر. اینجا معمولا کسی فکر پول جمع کردن نیست یخورده پول در میارن و تا تهش رو خرج می کنن. نه به فکر طلان و نه به فکر آپارتمان. صبح روز یکشنبه می ری بودویی و داری نفس نفس می زنی یه جفت پیرمرد و پیرزن ۷۰ ساله میان ازت جلو می زنن. آقا یه زوری به آدم میاد که نگو! تازه باهات سلام و علیک هم می کنن!