زمان چه زود میگذره
سلام. عرضم به خدمتتون که امتحان سیتیزنشیپی و مراسمشو و کاغذبازیهاش بلاخره تموم شدو پاسپورتها رو گرفییم. بیشتر از یک ماهه که یه کار جدیدی پیدا کردم به درامدو موقعیت کاری مناسب. روئسام هم به زنم به تخته تا حالاش که ازم خیلی راضی هستن
امروز به پسرم می گفتم بابایی نمی دونی چقدر زحمت کشیدیم تا این پاسپورتها رو بگیریم. ولی خوب پسمل خان خیلی متوجه نمیشه که چه خبر بوده. ولی به هر حال به لطف پروردگار مهربون و دعای اطرافیان نفسی میاد و هر روز خدا رو شکر می کنیم که یه روز به روزهای عمرمون اضافه شده و بالای سر زن و بچمون هستیم. فقط اینو می تونم بگم که انسان با کوشش و تلاش می تونه توی زندگیش تغییر و تحول ایجاد کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 6:46 توسط OMIDVAR
|
من در دی ماه سال ۸۶ به خاطر قولي كه به همسرم داده بودم و با راهنماییهای یکی از همکارهام و بودب دب عزیز .به همراه همسرم تصمیمی گرفتیم برای مهاجرت به کانادا .درسال 88 (2009)موفق به پاس نمودن اینترویو و گرفتن فایل نامبر فدرال شدیم و پس از یکسال انتظار از دریافت فایل نامبرفدرال (ژولای 2010) ، مدیکال آمد و بلاخره ویزای کانادا دریافت شد و اواسط بهمن ماه 89 (Feb2011)مها جرت کردیم .من این وبلاگ را با درج خاطرات مهاجرتم آغاز کردم و اين وبلاگ با هيچ گروهي ارتباطي نداشته و دفترخاطراتی است از رخدادهای زندگی .