|
|
|
|
|
مدتی بود در فکر این بودم که چرا این کاناداییها هر وقت می رن دستشویی با خودشون مجله یا روزنامه می برن برای خوندن تا اینکه بلاخره جواب رو از بیاد آوردن شرکتی که سالها در اون کار می کردم بدست آوردم. یادم میاد هروقت خلاف ادب به دستشوییهای شرکت می رفتم با موجی از اطلاعات مختلف بروز شده و کامنتهای همراه که به زحمت همکاران نویسنده شرکت بروی در و دیوار توالت نوشته شده بود مواجه میشدم این باعث میشد که حتی درزمان توالت رفتن هم همکارهای عزیز از وقتشون بهترین استفاده رو بکنن و از مطالب س. ی. ا. س .ی گرفته تا ناسزا گفتن به اکثر سرپرستها و مدیران شرکت . استفاده لازم رو ببرن. حالا بعد از سالی دوری از وطن تازه متوجه شدم که چرا کانادائیهای بدبخت باید کتابچه باخودشون به توالت ببرن. چونکه درب و دیوار توالتهاشون خالی از اونهمه استعداده. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 12:2 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز همسر جان موفق شد یه ضرب گواهینامه رانندگیش رو بگیره! من که کف کردم. آخه اینجا گواهینامه گرفتن واقعا سخته!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:25 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال سال اولیه که ما فرم تکس کانادایی رو پرکردیم. به سفارش یکی از دوستان رفتم دفتر یه خانم حسابدار ایرانی که به قول دوستم خیلی کارش درست بود خلاصه خانومه چند روزی مارو معطل کرد و بعدش گفتش که کلا 200 یا 300 دلار بهتون برمی گردونند ولی اگه یه مبلغی بمن بدید من مبلغ ... دلار بهتون برمی گردونم منهم گفتم مرسی و ممنون و من می خوام با یه حسابدار دیگه هم صحبت کنم. ولی به خانومه خیلی برخورد و خلاصه کلی گله گذاری کرد که این پولی که ازشما می گیرم رو باید بدم به کس دیگه و اصلا بنای کار ما براساس اعتماده و... . خلاصه مدارک رو بعد چند روز از دفترش گرفتم و رفتم توی یه ساختمون تجاری نزدیک به خونه و اینباربایه حسابدار تازه کار خارجی صحبت کردم وبعد ار 30 دقیقه بهم زنگ زد و یه مبلغ بیشتر از خانم ایرانی رو و البته بدون پرداخت رشوه اعلام کرد حالا شما بگید آدم به کی میتونه اعتماد کنه? به هموطنی که بجای کمک کردن می خاد سر هموطن تازه واردش رو به یه کشور غریب ورداره؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:47 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
نوروزتان پیروز. امیدوارم سال پر برکتی داشته باشید.
ولی قضیه اورژانس چیه! من اسم دخمل خواهرخانمم رو گذاشتم نوخودچی! مشالا خیلی با نمکه ! داشتم طبق معمول می رفتم سرکار که تلفنم زنگ زد و همسرجان گفت"بدون اینکه حول بشی سریع برگرد" خلاصه درجا با سرعت برگشتم و متوجه شدم سر نوزاد ضربه خورده و بی حال شده. سریع زنگ زدم به اورژانس و ۱۰ دقیقه بعد اورژانس رسید و بچه رو بردن بیمارستان و منهم با ماشین دنبال اورژانس رفتم. خداروشکر دکتر گفت هیچ جای نگرانی نیست و همه چیز نرماله. ولی فقط خدا میدونه چی به سر ما گذشت. خدایا هزار مرتبه شکرت! هزارمرتبه شکرت! خدا پدر مادر اورژانس ونکوور رو هم بیامرزه که درجا اومدنن و خیلی حرفه ای شروع کردن به آروم کردن اطرافیان نوزاد و کمک کردن به هر شکل ممکن. یه چیز جالبتر این بود که تو بیمارستان بچه نیاز به پوشک و شیر و ... داشت و من می خواستم برم بخرم ولی بعدش متوجه شدم که خود بیمارستان هرچندتا بخوای برات میارن و همش هم که بیمه حساب میکنه. منظورم اینه که اگه خدایی نکرده اتفاقی برات بیافته کسایی هستند که به دادت برسن و اینجور موقعها میشه که می گی نوش جونشون باشه این مالیاتی که میگیرن! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 12:38 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
این حرفیه که یه عمر به خودم می زنم. یادم میاد برای امتحان فوق دولتی تازه سر جلسه نشسته بودم که نفر بغل دستی با لحجه شیرین و گرم جنوبی بهم گفت "سلام کا. تو به قیافت می خوره ریاضیت خوب باشه!" حدس آقا درست بود من هیچ وقت با ریاضی مشکل نداشتم. دوباره گفت"هی کا اگه تو به من ریاضی رو برسونی من تمام درسای دیگه مثل زبان و ... رو می رسنوم. من الان چند ساله برای فوق می خونم ولی بخاطر ریاضی رد میشم." من به خودم گفتم"حالا چی میشه بزار یه همکاری اینجا بکنیم و بزنیم تو گوش فوق دولتی." خلاصه امتحان شروع شد و من شروع کردم ریاضیها رو بهش رسوندن. اون با زبان اینگلیسی شروع کرد و من که هنوز اطمینان بهش نداشتم درابتدا شروع کردم با جوابهای خودم چک کردن و همه درست بود. خلاصه با این همکاری نه تنها وقت کم نمیومد بلکه زیاد هم میومد. تازه شروع کرده بودم به تیک زدن مربعهای جواب که ناگهان به خودم گفتم "داری چه کار می کنی! می دونی با اینکارت حق تمام آدمهایی که اینجا نشستن رو ضایع می کنی." یه نگاه کردم به دور و ورم. کلی جوان مشتاق فوق در حال تست زنی بودند. ولی دیگه دیر بود. خیلی دیر. تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که وسط امتحان بلند شدم و ورقه رو دادم و اومدم بیرون. طفلک کاکوی جنوبی بهت زده نگاه می کرد. جواب امتحان که اومد من حدود ۱۰۰ نفر کم داشتم که قبول بشم. یعنی اگه نشسته بودم صد در صد قبول بودم. خلاصه رفتم سربازی و بعدش هم تو یکی از بهترین شرکتهای ایران استخدام شدم وهنوز که هنوزه به تصمیمی که گرفتم معتقدم. ولی موضوع اینه که اومدم اینور دنیا و متاسفانه وقتی هفته پیش سر جلسه بودم یه همکلاس ایرانی تقاضای تقلب کرد و باعث شد کل حواس من رو پرت کنه. جالب اینه که وقتی سر مدرکش که از ایران گرفته حرف می زنه چنان پز میده که نگو! درصورتی که معلومه که مدرکش رو با تقلب گرفته. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 4:48 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
یکسال از مهاجرتمون گذشت . امیدبان دوساله شد . همسر جان عزیز خاله شد. آبجی کوچیکه بدون حضور برادرش عقد کرد و توی کار جدید تقریبا جا افتادم. این اتفاقاتی بود که توی ماه گذشته اتفاق افتاد. یکساله که از وطنمون دوریم و دوستهای عزیز و فامیلهامون رو ندیدیم. توی این یکسال اشتباهاتی انجام دادم که باعث شد به تجربه هام افزوده بشه. ولی در کل مهاجرتمون به لطف خدا تا حالاش خوب بوده . به نظر من یکی از مهمترین نکته های مهاجرت برای یک خانواده اینه که پشت هم باشند و به هم انرژی بدند. درغیر این صورت مشکلات مهاجرت باعث میشه مهاجر بیچاره باسر به زمین بخوره. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 10:4 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
یکسال از مهاجرتمون گذشت . امیدبان دوساله شد . همسر جان عزیز خاله شد و توی کار جدید تقریبا جا افتادم. این اتفاقاتی بود که توی ماه گذشته اتفاق افتاد. یکساله که از وطنمون دوریم و دوستهای عزیز و فامیلهامون رو ندیدیم. توی این یکسال اشتباهاتی انجام دادم که باعث شد به تجربه هام افزوده بشه. ولی در کل مهاجرتمون به لطف خدا تا حالاش خوب بوده . به نظر من یکی از مهمترین نکته های مهاجرت برای یک خانواده اینه که پشت هم باشند و به هم انرژی بدند. درغیر این صورت مشکلات مهاجرت باعث میشه مهاجر بیچاره باسر به زمین بخوره. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 8:12 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
تازه وارد این مملکت شده بودیم که توی روزنامه ها و اخبار اعلام کردند که یه خانم کانادایی ورزشکار وقتی می خواسته یه خانم چینی مقیم کانادا رو نجات بده کشته شده. قضیه از این قرار بود که یه خانم کاندایی همراه با شوهرش در حال رانندگی در بزرگراه لوهید بودند که متوجه می شند یک ماشین کنار شونه خاکی بزرگراه تصادف کرده و راننده اون که یک خانم چینی بوده نیاز به کمک داره. خلاصه خانم کاناداییه بخاطره اینکه جای مناسبی برای ایستادن نبوده به شوهرش میگه تو ماشین بمونه و خودش میره به کمک ماشین اول ولی متاسفانه ناگهان یک راننده مست بی پدرمادر میاد و میزه به ماشین اول و هردوتا خانوم جلوی چشم شوهر خانم کاناداییه می میرند و راننده نامرد فرار می کنه. پلیس سریع دستبکار میشه و راننده خاطی رو دسگیر می کنه و متوجه میشه که این نامرد سابقه بسیار بدی تو رانندگی و چیزهای دیگه داره. ولی متاسفانه راننده خاطی پس از دو سه روز از زندان فرار می کنه و تا امروز هم کسی پیداش نکرده.
ولی نکته مهم اینه که مردم شهر هرشب بین ساعت ۱۰ تا ۱ بامداد شاهد مردی هستند که با سلیقه تمام صدها شمع رو به عشق همسرش به شکلهای قلب و جملات عاشقانه روی دیوار کنار بزرگراه روشن می کنه که واقعا اشک آدم رو درمیاره. به یاد هرچی فردینه کانادایی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:17 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
تصمیم گرفتم توی همون شرکتی که کار می کنم برای یه شغل جدید اپلای کنم و خلاصه بعد از یک اینتروی نیم ساعته. مدیر مربوطه موفقیت خودش رو اعلام کرد ولی مشکل اینه که باید یکنفر رو بزارن جای قبلی من و مدیر فعلی من بنا به دلایل نامعلومی فعلا موفقیت خودش رو اعلام نکرده. شغل جدید خیلی پر مسئولیت تره ولی خوبیش اینه که میشه یه خورده پول بیشتری درآورد. کم کمک داره میشه یکسال که اینجا هستیم و خداروشکر تا امروز با خوبیهاش و بدیهاش کنار اومدیم . تو این مدت چیزهای زیادی در مورد اینجا یاد گرفتیم ولی مهمترینش اینه که اینجا هر چیزی بخری چند وقت دیگه ارزونتر میشه! مثلا شرکتهای تلفن همراه هر روز برنامه های بهترو ارزانتر و با گشیهای بهتری ارائه می کنند و یا هر خوردو یی که بخری سال بعدش باید کلی روش ضرر کنی چراکه شرکتهای فروش خودرو با بهره صفر درصد ماشیم می فروشن و از همه مهمتر در مورد خونه که بازار نشون می ده غیر از چند نقطه شهر مثل داون تاون مابقی قسمتهای شهر سیر صعودی ندارن. خلاصه هرچی می خوای بخری صبر کن چهر روز دیگه ارزونتر بخر. اینجا معمولا کسی فکر پول جمع کردن نیست یخورده پول در میارن و تا تهش رو خرج می کنن. نه به فکر طلان و نه به فکر آپارتمان. صبح روز یکشنبه می ری بودویی و داری نفس نفس می زنی یه جفت پیرمرد و پیرزن ۷۰ ساله میان ازت جلو می زنن. آقا یه زوری به آدم میاد که نگو! تازه باهات سلام و علیک هم می کنن! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 8:11 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
من بخاطر نوع شغلی که دارم دائما با پلیس سروکار دارم و واقعا باید بگم پلیس کانادا یعنی احساس آرامش. ولی شب گذشته وقتی مشغول کار بودم یه دختر 18 یا 19 ساله دیدم که توی نقطه کور پارکینگ نشسته بود و باخودش صحبت می کرد. رفتم جلو و ازش خواستم که جای دیگه ای بشینه چراکه اونجا خطرناک بود اما دخترک به من فقط جواب داد که حامله است و به هیچی اهمیت نمی ده. اون یه دختر جوون سفید پوست 8 یا 9 ماه حامله بود که قیافه اش مثل فرشته ها معصوم و بیگناه بود و نمی دونم به خاطر چی به اون وضعیت افتاده بود. وقتی باهاش صحبت می کردم تو خودش بود و انگار توی عالم دیگه بودو کاملا معلوم بود که مشکل عصبی داره. خلاصه به پلیس معمولی زنگ زدم و در عرض 4 دقیقه اومدن . یک پلیس زن و یک پلیس مرد و هردو قیافه های ایرانی یا هندی یا عربی یا آمریکای جنوبی داشتند. اما پلیس مربلافاصله شروع کرد با طرز بدی صحبت کردن و کافی دخترک رو از دستش کشید و محکم به زمین زد و به دخترک دست بند زد و دخترک در حال گریه کردن بود. غیرت ایرانی من زد بالا و با توجه به اطلاعات کاملی که از اختیارات خودم از سکیوریتی دارم رو کردم به پلیس مرد و گفتم"هی مواظب رفتارت باش من از شما خواستم کمکش کنید نه اینکه شکنجش بدید" پلیس مرد در جواب گفت "بله نفهمیدم چی گفتی" ومن محکمتر گفتم "تو الان تو ساختمون منی و امنیت اینجا زیر نظر من هستش. پس با ادب باش و کارت رو خوب انجام بده" پلیسه فهمید من محکمه محکمم و خیلی هم جدی هستم خلاصه یه مقدار سئوال و جواب از دختره کردو بعد ازمن به خاطر رفتارش عزرخواهی کرد و گفت که همین دختر صبح می خواسته مشت بهش بزنه ومن بهش گفتم که بی خیال شو این دختره با تمام زورش هم بتو مشت بزنه تو هیچیت نمی شه. خلاصه همه رفتند و من موندم با دل شکسته و فکر اینکه یه نفر از جنس من یعنی "مرد" اونرو حامله اش کرده و ولش کرده به امان خدا و شاید هم دختره برای همین زده بسرش. رفتم تو خیابون و دختره رو توی مغازه لوازم فروشی پیدا کردم و رفتم پیشش و گفتم می خوای برات یه کافی بخرم و دختره گفت آره لطفا و بعد بهش 2 دلار دادم و پرسید کجا می تنم بگیرم و من مکدونالد رو بهش بنشون دادم و دختره رفت تو مک دونالد و یه کافی خرید و با یه دلاری هم که خودش داشت یه عروسک کوچیک خرید. بهش گفتم همینجا تو مکدونالد بمونه و کافیش رو بخوره. به بچه های مکدونالد هم سپردم که کاریش نداشته باشن و هواش رو داشته باشن. بعد اومدم بیرون و سرم رو رو به آسمون کردم و نگاه کردم به بارون توی آسمون و از خدای مهربون خواستم که کمکش کنه. بعدش دوباره به پلیس زنگ زدم و گفتم که همکاراشون فقط دختره رو رد کردن رفت و کمکش نکردن و اونهاهم جواب درستی بهم ندادن و گفتن تا دختر به کسی آسیب نرسونه و یا تاکسی به اون آسیب نرسون کاری نمی تونن بکنن. این مطلب درایرانتو نیز درج گردید: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 2:4 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
بلاخره بعد از 10 ماه از ارائه درخواست صندوق امانات. امروز از بانک تماس گرفتند و قرار شد به ازای سالی 50 دلار یک صندوق کوچیک امانات در اختیار ما بزارن. البته اگه 20 دلار بیشتر می دادیم یه صندوق بزرگتر در اختیارمون می زاشتن که واقعا برای ما بزرگ بود. دوتا هم کلید داره یکی برای من و یکی برای همسر جان. خلاصه اینکه خیلی مهمه در همون ابتدای امر که وارد این کشور می شید درخواست صندوق امانات بدید و تمام چیزهای باارزشتون رو بزارید داخلش. البته پول رو نباید داخل صندوق امانات بزارید ولی خوب هیچ کس متوجه نمیشه .بنابراین به نظر من پول اضافتون رو هم داخل اون بزارید. امروز من از مسئول بانک پرسیدم که اگه یک وقت دزدی پیش بیاد چی میشه که گفت هیچ تضمینی برای بیمه وجود نداره.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 2:19 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
دوسه هفته گذشته من و همسرجان و پسمل خان دائما دندونسازی رفتیم و امروز هم همسرجان آخرین دندون عقلش رو که به توصیه دندونپزشک خوب ایرانیمون تو ایران. باید تو ایران می کشید بلاخره اینجا از شرش خلاص شد. تقریبا رو هم رفته نزدیک 1500 دلار تا حلا خرج دندونهامون شده که به خاطر بنفیت یا همون بیمه تکمیلی من کلا حدود 180 دلار از جیب مبارک خرج کردم. دکتر دندونپزشکی که اینجا می ریم پیشش یه جوون هندیه که من واقعا بهش احترام می زارم. خیلی دکتره خوبیه. خلاصه اینجوری بگم اینجا اگه کسی می خواد کار پیدا کنه باید کاری پیدا کنه که بنفیت ارائه بکنه. من فقط برای تمیز کردن دندونهام و ÷ر کردن سطحی یه دندون حدود 500 دلار هزینه کردم که البته حدود 50 دلار دادم. درضمن این ترم با اینکه یکی از بهترین دانش آموزهای کلاس بودم و نمره پایان ترمم هم خوب بود ولی به دلیل اینکه با خانوم معلم دائما کل کل می کردم. موفق به پاس کردن کلاس نشدم البته برنامه هایی دارم برای اعتراض به عملکرد معلم و باید دید که چی پیش میاد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:7 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین برف ونکوور زمستان ۲۰۱۱ با موفقیت به زمین نشت و باعث زیباتر شدن کوههای اطراف شد. ولی به دلیل بارون فقط روی درختها یه مقدار کوچولو موند. تقریبا ۹ ماه از مهاجرتمون می گزره و هرروز یه چیز جدید از این مملکت و از مهاجرتمون یاد گرفتیم. مثلا متوجه شدم بعضی وقتها برخی از دوستهای آدم که زیادهم روشون حساب نمی کنی از پدر و مادر آدم برای آدم دلسوز می شن.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 1:42 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح حدود ساعت ۱۰ یه نفر به تلفن خونه زنگ زد و تا صدای من رو شنید قطع کرد. حدودا بعد از یک ساعت با جناق عزیز سروکلش پیدا شد و با نگرانی خاصی گفت که مادربزرگ زنهامون (به گفته پدر باجناق ) به رحمت خدا رفته. خلاصه ما کم کمک قضیه رو به همسرانمون گفتیم و ائنها هم شروع کردن به گریه و زاری و از همه بدتر که خوار خانومم باردار هم هستش. بعد از نیم ساعتی که ازقضیه گذشت.همسر جان گفت که شاید اشتباهی شده و مادربزرگش هنوز زنده باشه. منو باجناق هم با یه نگاه عاقل اندر صفیحی به همسر جان نگاه کردیم و سری تکون دادیم. همسر جان که مونده بود چی بگه دوباره گفت "حداقل زنگ بزنید ایران خونه مادربزرگ و ببینیم چه خبره" و به این ترتیب باجناق شروع کرد به انجام وظیفه و بعد از دقیقه ای ناگهان تلفن رو قطع کرد و گفت "ای بابا مادربزرگمون که زندست." خلاصه سریع زنگ زدیم به راوی خبر و فهمیدیم که امروز صبح یکنفر خودش رو جای یکی از دوستان خانوادگی جا زده و این خبر روداده. ولی وضعیت خواهر خانومم زیاد خوب نبود و سریع رسوندیمش بیمارستان و خداروشکر به خیر گذشت ولی به خاطر فشار عصبی که بهمون اومده بود تا آخر شب همه دپرس بودیم و حالت گیج و منگی داشیم.
بگزریم تو این دوماهه گذشته دوتا از دندونهای شیری پسمل خان افتاده. اولیش رو من بی هوا کندم که باعث شد پسمل خان حسابی شاکی بشه و مثل همیشه بگه "کاشکی من از این باباها نداشتم اصلا برو پیش خرسها تا بخورنت" ولی برای دومین دندون همسر جان برنامه خوبی ریخت و گفت که اگه بزاری دندونت رو من آهسته بکنم بابا دندونی شب میاد و برات کلی اسباب بازی و خوراکی میاره و بدین ترتیب بدون مشکل دندونش رو کند. تو این مدتی که اومدم چندتا اشتباه کوچیک و بزرگ کردم که باعث شد کلی اعصابم خورد بشه .فقط می تونم اینرو بگم که یه تازه مهاجر با عقل تا سه سال اول ورودش هیچ کار اقتصادی نباید بکنه. هیچی.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 7:54 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا تفاوتهای زیادی با مملکت خودمون داره که هر روز بیشتر با اونها آشنا می شم.
مثلا تو ایران سالی یکبار حدود۲۵۰ هزار تومن پول بیمه ماشین رو می دی و خلاص ولی اینجا ماهی ۱۵۰ هزارتومان باید بابت بیمه ماشینت پول بدی. تو ایران دو ماه قیل از اینکه مدارس شروع بشن باید اسم بچه رو حتی بااینکه چندسال توی مدرسه درس خونه دوباره نام نویسی کنی ولی اینجا اتوماتیک اسم بچه توی لیست مدرسه هست . دوزار ازت پول نمی خوان و اگه بچه رو نبری مدرسه مطمئناٌ سر وکله پلیس پیدا میشه. تو ایران هر روز باید قصه بخوری که ای داد روغن گرون شد . طلا رفت بالا .بازار مسکن راه افتاد ولی اینجا دنیا رو آب ببره مردم اینجا رو خواب می بره. یعنی اینکه به تنها چیزی که اهمیت نمی دن این چیزهاست. وقتی رفتاراکثر مادر وپدرهای کانادایی رو با بچه هاشون می بینم لذت میبرم. آروم و آهسته و مودب به همدیگه احترام می زارن. ولی با ورکنید حتی برای اکثر ایرانیهایی هم که اینجا هستند باید دو سه نسل بگذره که یادبگیرن چجوری باید با بچه هاشون برخورد کنند. خیلی جالبه تو این مملکت مردم به بهره ۳.۵ درصددرسال وبدون داشتن ضامن و...میگن دزدی و لی تو مملکت خومون... خیلی جالبه اینجا می بینی از هرگوشه و کنا ر دنیا با هر مذهب و فرهنگی مردم در کنار هم زندگی می کنند و مشکلی ندارند اونوقت همین آدمها تو مملکتهای که هستند با ممالک دیگه می جنگند. اینجا وقتی می فهمندایرانی هستی اولین چیزی که بهت می گن اینه"ایرانیها باهوشند." دختر پسرهای اینجا خیلی راحت و ساده لباس می پوشن ولی توکشور خودمون. آپارتمانها و خونه های تهرون خیلی مجلل تر از اینجاست . آخه مردم اینجا اهل پزوکلاس گذاشتن نیستند. اینجا گرونترین شهر آمریکای شمالی است ولی حتی با کمترین و پیش پا افتاده ترین کارهام می تونی زندگی کنی ولی توکشورخومون؟ اینجا لوازم مصرفی با بند یکسان کیفیت بالاتری دارند مثلا باطریهایی مثل باطی قلمی عمربیشتری نسبت به باطری قلمیهای مملکت خودمون دارند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 11:54 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
روز اولی که کلاس زبانم شروع شد(حدوداٌ یک ماه پیش) متوجه شدم یه اسرائیلی و یک عراقی به اسم عمر تو کلاسمون هستن. نمی تونم ادای آدمهای با کلاس و روشنفکر رو دربیارم. نمی تونم فراموش کنم روزهای موشک بارون تهران رو . نمی تونم فراموش کنم زمانی که مدارس تهران تعطیل شد بخاطر صدام لعنتی. یه کینه ای تو دلمه از تمام عربها وعراقی های لعنتی و هیچ وقت هم بیرون نمیره. اصلا من از تمام عربها متنفرم ولی آیا این درسته ؟
اما بعد از یک هفته متوجه شدم این عمر بچه بدی هم نیست. از من که مسلمونتره و دل پاکی هم داره و درضمن تنها کسی است که تو کلاس با من رقابت می کنه .یعنی مثل ایرانیها باهوشه! اما درخصوص اسرائیله که بعداز من و عمر سومین نفر کلاس هستش و یه خورده شیشه خورده داره ولی جالب اینه که هرسه تا سر یک کلاس نشستیم و هیچ مشکلی هم نداریم و بعضی وتها زنگ تفریح با هم اختلاط هم می کنیم ولی تقریبا همه قبول دارند که ایرانیها از همه باهوشترند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 23:40 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره بعد از شش ماه دلتنگی اومده سراغم. هروز بعد از ظهر دلم شدید می گیره و بغض می کنم . دلم برای همه دوستها و فامیلهام تنگ شده. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 12:16 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم چرا نمی تونم نظرات دوستان رو تائید کنم.خلاصه اینکه از همه دوستان پوزش می خواهم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 12:41 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم اسم این روز رو باید چی بزارم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 14:16 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال روزپدر ایرانی و روز در کانادایی تقریبا باهم یکی شدن خلاصه اینکه روز در مبارک. توایران که بودم مهمتریم بخش شغلم گرفتن گزارشاتی بود که استناد داشت به فرمولهایی که توسط من و همکارام ساخته شده بود.یعنی اینکه من و همکارام اونقدر تو این زمینه قوی بودیم که می تونستیم با محاسبات دقیق بگیم ماست سیاهه.مثلا می تونستیم ثابت کنیم پارسال وضعیت تولیدباتوجه به مواد مصرفی وقیمت تمام شده اصلا خوب نبوده ویااینکه عالی بوده .این مهمترین هنر من بود که تمام مدیرانم بخاطر اون من رو دوست داشتن. ولی الان کارم متفاوت شده وارتباط مستقیم دارم با اقشار متفاوت جامعه .امروز از من خواسته شد که برای یک روزبه عنوان سکیوریتی دریک بیمارستان مشغول بشم که بعد از یک ساعت فهمیدم قسمت روانی بیمارستانه . تجربه ای که امروز بدست آوردم خیلی جالب بود و از همه جالبتر اینکه یکی از بیمارها و یکی از پرستارهای ارشدایرانی بودند. داستان از این قرار بود که صبح زود قبل از اینکه بیمارها از خواب بیدار بشن من شیفتم شروع شد واصلا هم نمی دونستم که بخش بیماران روانی بیمارستانه چون همه چیزعادی بود اما حدود ساعت ۸ صبح بود که یه خانم با لباس بیمار درحدود ۳۰ سال یا شاید هم ۳۵ ساله اومد پیش من بعد از سلام بدون مقدمه گفت که شما یه سکوریتی خیلی خوش تیپ هستی و من در جواب گفتم خیلی ممنون ولی خانومه بی خیال نشد و هر ده دقیقه ای در خصوص تیژ من نظری ارائه می فرمود و من هم راستی راستی داشت باورم می شد که خیلی خوشتیپم ولی کم کم کاربه جاهای باریک و پرسیدن وضعیت تاهل و دادن ایمیل آدرس شد که خلاصه درجا اعلام کردم که من متاهلم .حالا دیگه حدود ساعت ۹ بود و بیمارها کم کم رفتارهای عجیب و قریب انجام می دادن که تازه من فهمیدم موقع قرسشون شده ومن دربخش روانیها هستم.حالا از دسته خودم خندم گرفته بود که فکرمی کردم خیلی خوش تیپم.خلاصه این هم تجربه مفیدی بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 10:7 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز بعد ازظهر پسمل خان رو در یک جمع خانوادگی برای اولین بار درکانادا به سینما بردیم .یک سینمای بزرگ با بیش از 20 سالن سینما و پارکینگ بسیار بزرگ برای ماشینها و از همه مهمتر فیلمهای روز دنیا با بهترین کیفیت ممکن. ای خدای بزرگ کاش همه جای دنیا کانادا بود.مردم با هر رنگ و از هر قومی درکنار هم زندگی می کنند بدون اینکه به هم فخر بفروشندویا باعث آزار همدیگه بشند.فقط مثل آدم زندگیشون رو می کنند یعنی همون چیزی که خدای بزرگ و مهربون تو تموم دینهای دنیا . توسط پیامبرانش از مردم خواسته : مثل انسان زندگی کنید. حالا مثل انسان زندگی کردن یعنی چی خوب من الان می گم .یعنی اینکه به مال و ناموس مردم چشم نداشته باشی . مردم آزاری نکنی.از کارت ندزدی.به بزرگترها و کودکان احترام بزاری .به طبیعت و حیوانات صدمه نزنی . به قولت عمل کنی .به خانوادت برسی. از فقرا و کودکان بی سرپرست حمایت کنی و... که باور بفرمائید من همه اینها رو در کاناداییها مشاهده کرده ام. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 9:51 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
کابوس گواهینامه کانادایی بلاخره تموم شد.
امروز بلاخره با یک اگزمینر خانم ۲۲ یا۲۳ ساله کاناداییی که جای خواهری خیلی هم زیبا بود به لطف خدای مهربون موفق به پاس کردن امتحان شدم.البته جاداره از زحمات آقای صالحی هم قدردانی کنم. ولی خودمونیم خیلی تمرین کرده بودم. ولی تفاوتهای پروسه گواهینامه کانادایی باایران عزیز ۱-اینجا ممتحنها حدود ۳۵ دقیقه از متقاضیان آزمون می گیرند در صورتیکه در ایران نهایتا ۱۰ دقیقه ۲-اینجا به دلیل عدم وجود ترافیک سنگین . محل آزمون دقیقا در مراکز پرجمعیت شهر و اتوبانها به عمل میاد. ۳-اینجا خطوط خیابونها مثل خطوط مقدس می مونند . ۴-اینجا تابلو ایست از چراغ راهنمایی مهمتره و حق تقدم به عابر و دوچرخه مثل حکم قرآن براشون مهمه. ۵-اینجا متوجه میشی ۶۰ کیلومتر برساعت خیلی سرعته اونهم تازه با ماشینهای اینجا که اصلا۱۵۰ تا هم باهاش بری معلوم نمی کنه. ۶-اینجا تازه متوجه میشیم قوانین راهنایی چیز بدی هم نیستند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 3:23 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
گواهینامه نگو . بلای جون من بگو
برای گواهینامه اینجا تا به حال دوبار امتحان شهر رو رد شدم وتا زه فهمیدم همونجوری که توی این مملکت زبان حرف زدن فرق می کنه . زبان رانندگی هم فرق می کنه .اینجا براشون اهمیت نداره که با یک فرمون پارک کنی یا دور یک فرمون بزنی .هرکسی حق داره برای پارک کردن ۱۰۰ دفعه عقب جلو کنه ولی چیزهایی براشون اهمیت داره که من هیچ وقت رعایت نمی کردم .البته خیلی پیچیده نیست ولی خوب برای من که سالها مدل دیگه رانندگی کردم یه مقدار سخت میشه. خلاصه بعد از دو بار رد شدن بلاخره روم کم شد و رفتم سراغ بهتریم معلم این شهر .آقای صالحی و ایشون هم یک سری مسائل مهم رانندگی رو برام توضیح داد و فهمیدم اگه معلم نمی گرفتم حالا حالاها باید رفوزه میشدم. اما از مسئولین راهنمایی رانندگی اینجا اگه بخوام بگم بهتره فقط بگم دست شمر ذل جوشن رو ازپشت بستن.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:11 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
کارتهای هلس و همچنین چایلد تکس بلاخره هفته گذشته بدستمون رسید و خدا رو دوباره شکر کردیم.اما چندروزپیش خط موبایل ما از طرف فایدو قطع شد ووقتی برای علتش به فایدو مراجعه کردم فهمیدم باید ۲۱۲ دلاربه خاطر یکسری اس ام اس های ارسالی از طرف چندتا شرکت دزد کانادایی پرداخت کنم.کارمندفایدو می گفت هیچ وقت نباید شماره خودتون رو در اینترنت الام کنید.البته من هم گفتم نه خطتون رو می خوام نه پول زور می دم.خلاصه باید برم سراغ یک شرکت جدید.فقط نمی دونم این عدم پرداخت در آینده برای من می تونه مشکلی ایجاد کنه یا نه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:59 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
کانادا واقعا کشوری است متفاوت با ایران عزیز.اینجا مملکتی است که دخترهای اون جمعه و شنبه شبها تا ۲ یا ۳ بامداد با لباسهای کاملا راحت درخیابانهای شهر با صدای بلند می خندند و شوخی می کنند و هیچ مردی به خودش اجازه نمی ده حتی یک متلک کوچیک بهشون بندازه.
این تجربه به خاطر کارکردن درشیفت شب بدستم اومد و واقعا تعجب کردم .اینجا مملکتی است که اکثر مردم اون پنج روز درهفته رو کار می کنند و دو روز تعطیلاتشون رو تا میتونن لذت می برند.اینجا مردمش هیچ وقت در مورد سیاست . نژاد و یا مذهب صحبت نمی کنند و اگه کسی پیش قدم بشه به عنوان احمق نگاهش می کنند.اینجا جایی که وقتی ایرانیها برای چهارشنبه سوری و یا ۱۳ بدر دور هم جمع می شن واقعا احساس می کنی همه دارن لذت می برند و هیچ کس بی کلاس بازی در نمیاره. اینجا مملکتی است که اونقدر تفریحارت سالم داری که هیچ وقت حوصله ات سرنره.اینجا مملکتی است که از پلیس باکلاسش خوشت میاد حتی اگه برای ایست بازرسی نگهت دارن.اینجا مملکتی است که مدارسش دو زار از پدر و مادرها نمی گیرن مگراینکه بخوای بچه رو بزرای مدرسه خصوصی که به نظر من با توجه به امکانات فول مدارس دولتی .اینکار عاقلانه نیست. اینجا مملکتی است که درآمدهای اون خیلی بیشتر از ایرانه ولی هزینه هاش تقریبا باایران برابره. اینجا مملکتی است که دولت و مردمش به طبیعت احترام می زارن و اونرو نابود نمی کنند. اینجا مملکتی است که برای پولی که دربانک داری ۲ زار ارزش قائل نیستند بلکه به نحوه پراخت دیونت نگاه می کنند.به نظر من اگه مشروب و حجاب رو درنظر نگیریم .اینا از ما مسلمونتر هستند. اینجا هیچ فرزندی آرزو نمی کنه پدر و مادرش از دنیا برن تا بتونه خونه پدریش رو بفروشه و از پول اون برای زن و فرزندش خونه و زندگی جور کنه. اینجا به همه مثل آدم نگاه می کنند مگر اینکه برعکسش ثابت بشه. ولی هیچ جای دنیا برای من ایران نمیشه.دلم برای آلودگی تهران هم تنگ شده. ازخدای مهربون می خواهم که این مملکت برکت بیشتری بده و خودش به ایران عزیز کمک کنه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 3:46 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا شکرت . این جمله ای بود که وقتی نامه های پی آر به دستم رسید بر لبهایم جاری شد.
خدایا شکرت. امروز نامه های پی آر به همراه کردیت کارتمون حدود ساعت ۱۳:۱۵ به دستمون رسید.حالا دیگه شدیم کانادایی و می تونیم برای گرفتن گواهینامه اقدام کنیم و تو این مملکت وقتی گواهینامه داشته باشی یعنی تمام کارهات رو می تونی به راحتی انجام بدی. درضمن از روز چهارشنبه ۲۳ مارچ . دوره آموزشی کارم هم شروع شده و با اجازه همگی شما عزیزان شیفت دیشب من از ساعت ۲۳:۰۰ تا ۷ صبح امروز بود.وبه این ترتیب اولین تجربه شبکاری اینجانب هم رقم خورد.وطبق برنامه کاری تا ۳۰ مارچ باید با همین برنامه جولو برم. درضمن باتوجه به اعلام نظر دوست خوبم لیلا خانوم . لینک زیر رو برای کارت پی آر ایجاد کردم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 2:38 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
سال نوی باستانی و پرارزش همه ایرانی های بزرگوار گرامی باد. سال ۹۰ هم آمد. امسال خبری از خونه تکونی شب عید نبود .امسال اولین سال عمرم بود که بوی سال نو رو نفهمیدم.حتی رفتن به بازارچه نوروزی ویا جشن تحویل سال که درکنار اقواممون بودیم هم کمکی نکرد. ولی خدا رو شکرمی کنم .امسال اولین سال از عمرم رو بدون غیبت کردن شروع کردم . جالبه نه ! من از روزی که پام رو گذاشتم تو این مملکت . غیبت کردن رو گذاشتم کنار. اینجا مردم عجیبی داره.همه با احترام به یکدیگر نگاه می کنندو خبری از مسخره کردن و بدگویی نیست.حدایاشکرت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 4:25 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستهای عزیز
دو سه روز بعد از ورودمون به کانادا به دلیل تقلبی بودن ویندوز .پیام ویندوز اصل نیست بروی صفحه لب تاپ اومد واحوال ما دگرگون شد خلاصه این دو سه هفته رو یه جوری گزروندیم تا امروز که مشکل به حداکثر خودش رسید.از یکی از دوستان پرس و جو کردم و آدرس آقا منوچهر رو بهم دادکه درکوکیتلام سنتر کارهای رایانه ای انجام می ده.خلاصه حدود ساعت ۴ بعدازظهر یه زنگ بهش زدم و گفت که مریض شده و برای استراحت خونه مونده ولی آدرس خونه رو داد و گفت دستگاه رو ببرم اونجا .خلاصه دستگاه رو حدود ساعت ۵ تحویل دادمو برگشتم خونه. راس ساعت ۸ بود که باخانواده . همون اطراف مشغول خرید بودیم که آقا منوچهرزنگ زد وگفت دستگاه آماده شده.من هاج و واج موندم .توذهن خودم حداقل ۲ یا سه روز محاسبه کرده بودم خلاصه رفتیم و دستگاه رو گرفتیم و از همه مهمتراینکه هرکاری کردم پولش رو حساب نکرد و گفت چون نیوکامر هستی دفعه اول مجانی حساب میشی ! بابا ایول.خیلی با مرامی.درضمن برای اولین بار تو عمرم تمام نرم افزارهام اورجینال نصب شدند.شماره تلفن آقا منوچهر رو می زارم اگه کار سیستمی داشتید حتما باهاش تماس بگیرید. ۷۷۸۸۹۲۵۱۶۲ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 9:32 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای گلم.امیدوارم حال همه شما عزیزان خوب باشه.
همیشه به خودم می گفتم چرا پای هرکدوم از بچه های وبلاگ نویس مهاجر . میرسه اونور آب دیگه مثل زمانی که تو ایران بودن پست نمی زاشتن ولی الان که خودم اینجام دلیلش رو خوب می فهمم. اینجا اونقدر تفاوت تو زندگی ایجاد میشه که تمام وقتت رو باید بذاری برای شناسایی چیزهای جدید.مثلا استفاده از اجاق گاز برقی ویاپریز برق وهمچنین رد شدن از روی خط عابر پیاده و همینطور فقط می تونی از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنی وحتی برای داشتن یه خط موبایل کلی درماه شارژ بشی و ازمهمتر تازه می فهمی زبانت خیلی ضعیفه و نمی تونی ارتباط برقرار کنی و حتی نوع زباله گذاشتن برای شهرداری و قیمت بالای بنزین. اما تو این یکماه به غیر از اسکان در یک واحد ۵۰ متری موفق شدیم پسمل خان رو درپیش دبستانی نزدیک خونه ثبت نام کنیم و خودم و همسرم برای کلاس زبان اقدام کردیم و کارتهای سین نامبر رو هم دریافت کردیم. درضمن من برای یکی از شرکتهای بزرگ اینجا رززومه فرستادم که شاید پس از گزروندن یک دوره آموزشی و خوندن یک کتاب هزارصفحه ای که درحدود سه هفته من رو مشغول خودش کرده به عنوان نگهبان مشغول بشم.به این ترتیب یک تحصیل کرده ایرانی که در یکی از بهترین شرکتهای ایران با سمت ریاست مشغول به کار بود و هر روز صبح وقتی با ماشین وارد شرکت می شد نگهبان شرکت درب اوتوماتیک رو براشون باز می کرد خودش تازه اگه شانس بیاره می شه نگهبان . درضمن یه ماشین هندای درحد صفرکیلومتر هم از یه بچه تهرونه بامعرفت خریدم که بخاطر اینکه تازه وارد بودم یه تخفیف عالی بهم داد وهمین الان اگه بخوام بفروشمش یه سود کوچولو هم می کنم. اینهم شماره تلفنش : ۶۰۴۵۱۹۰۴۲۰ به همه دوستای ونکووری توصیه می کنم قبل از خرید ماشین یه سر به آقا رامین بزنن.مطمئنا ضرر نمی کنن.واقعیتش خیلی جاها رو برای ماشین گشتم حتی نزدیک بود یه آقایی که ظاهرا هندی بود یه ماشین نیسان۲۰۱۰ رو به قیمت ۲۰۱۱ بهم بندازه که خداروشکر وقتی قیمت ۲۰۱۱ رو از اینترنت گرفتم حساب کار دستم اومد. همسرجان هم می خواد بره سرکار برای چندجا اقدام کرده .تاخداچی بخواد. فردا هم به امید خدا می خوام برم سراغ راه و روش گرفتن گواهینامه.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 9:35 توسط OMIDVAR
|
|
||
|
|
|
|
|
یکسالگی امیدبان رو با چند روز تاخیر اعلام می کنم .یکسال پیش درایران این وبلاگ رو آغاز نمودم و هم اکنون فرسنگها دورتر مشغول درج درد و دلهایمان هستم.امیدوارم پروردگار جهانیان آرزوی دلهای پاک انسانها را برآورده سازد. دراینجا لازم می دانم از تمام دوستان مهربان و عزیزم که در این مدت مرا یاری نموده و از راهنماییهای مفیدشان بهره مندم ساختند تشکر نمایم. درپناه حق و پیروز باشید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 20:39 توسط OMIDVAR
|
|
||